خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مهراوه
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
از عشق برخاستن
فراتر از عشق
جاده ابريشم
شبخوانی
آه شب
تو تموم خاطراتم تو فقط موندنی هستی
کازابلانکا
ورود با کفشهای سياه ممنوع
پروين
آمده يار آمده در بگشاييد
پيش بينی زمين لرزه
جوونی
آموزشي.اطلاع رسانی.پژوهشی.فناوری روز
کوچه بيست و نهم
بانوی وحشی
پرشین بلاگ
وبلاگ هاي فارسي
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
بدون عنوان
از دوستان عزیزم که به این وبلاگ سر می زنند می خواهم که به وبلاگ جدیدم در بلاگفا که آدرسش را در زیر آورده ام مراجعه کنند.
http://mosaferkhane.blogfa.com/
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - مهراوهبد جوری خودمو تحويل گرفتم!!!
سلام به دوستای خوب و مهربون وبلاگیم
امروز حداقل فقط واسه خودم روز بزرگیه. روزی که پا به این دنیای کوچیک و عجیب گذاشتم و مثل همه کوچولو ها گریه کردم آخه جایی که ازش اومدم خیلی بهتر بود. شاید در این طور مواقع آدم دوست داشته باشه همه زندگیشو تو فکرش مرور کنه، از اول تا آخر.
یادمه یه بار پدر بزرگم دستامو گرفته بود و منو می چرخوند که یهو زدم زیر گریه و دستم رو یه جور نگه داشته بودم که یعنی نمی تونم تکونش بدم. مادر بزرگم بدجوری هول شده بود و با مامانم منو بردن یه درمونگاه، خوب یادمه که رو سقف اونجا یه سری لوله بود که روش کبوتر های الکی گذاشته بودند و من با دیدن کبوتر ها انگار نه انگار که دستم تکون نمی خورد دستم رو آوردم بالا و گفتم جوجو ها رو!!!
و اونا هم با دیدن این صحنه با خودشون فکر کردن این بچه عجب خالی بندیه! و خوشحال اومدن خونه، اون موقع 2 سال بیشتر نداشتم.
یکی دو سال بعدشوقتی داشتم از بغل بابام بلند می شدم شصت پام رفت تو چشمم و در نتیجه یه پامو از پایین تا بالا گچ گرفتن، طفلک مامانم چقدر با سختی منو می برد حموم و کارای دیگمو می کرد!
فکر کنم تقریبا 5 سالم بود که یه روز صبح وقتی از خواب پا شدم مامانم گفت چرا اینقدر صورتت ورم کرده؟! هیچی دیگه اوریون گرفته بودم و همون صبح با مامان و بابام رفتیم دکتر و یادمه یه قرص یا کپسول بهم داده بود که مزه زهر مار می داد. اون روز یه روسری دور صورتم بستم و خوابیدم جلوی تلویزیون و بابام برام یه کارتون تام و جری گذاشت و بعد رفت !
آخی یادش به خیر اولین روزی که می خواستم برم پیش دبستانی از ذوقم صبح زودتر از مامانم بیدار شدم و با مامان رفتم آمادگی، برگشتنه یه خانومه دستش موند لای در سرویس، فکر کنم بد جوری دردش گرفته بود!
روز اول دبستان که آخر خوشحالی بودم، بعد از کلی امتحان و مصاحبه قبول شده بودم، دور حیات با صف چرخیدیم، مانتو هامون سرمه ای بود با یقه های سفید جدا ، مقنعه هم سر نمی کردیم، یادمه که موهام کوتاه بودن!
مامانا هم دور حیات نشسته بودن و با ذوق و شوق بچه های کلاس اولیشونو نگاه می کردن.
سوم دبستان بودم که با هواپیما برای اولین بار رفتم مشهد، اون شب که می خواستیم بریم فرودگاه داشتم ذوق مرگ می شدم! من و داداشم کنار پنجره نشستیم و بابام پیش داداشم و مامانم هم پیش من بود، هیچ وقت یادم نمی ره چه حالی می کردم وقتی از ابرها هم بالاتر رفته بودیم!
سال بعدش داداش کوچیکم به دنیا اومد، هممون خیلی خوشحال بودیم ولی من خواهر بیشتر دوست داشتم، یادم میاد چند ساعت وقتی خواب بود می نشستم و نگاهش می کردم و بعضی وقتا هم که خیلی حوصلم سر می رفت یواشکی یه کار می کردم تا بیدار شه!
آخه یه وقت میدیدی 4 ساعت پشت سر هم می خوابید.
خودتون هم می دونید که اگه آدم بخواد بگه حالا حالا ها تموم نمی شه! منم که دوست ندارم سرتون رو درد بیارم! ببخشید دیگه زیاد حرف زدم.


(تولدم مبارک باشه)



فرزند پاييز
در این شهر پر آشوب و گناه
پر از وحشت جولان شیاطین
به کدامین سو می توان پناه برد
تنهایی با کدامینشان می توان جنگید
شاید هم در برابر کثرتشان نابود شوم
شاید این را خدا دوست دارد
که نابودی برای او عین بقاست
شاید هم من با او پیروز شوم
من قدرت بی کرانم را با عشق او دارم
و با او پیروز همیشگی خواهم بود
ای دختر روزهای سرد پاییزی
که آتش درونت همه عالم را گرم خواهد کرد
بسوز و نگذار بسوزند
آنان که تو را در تنهاییت تنها گذاشتند
آنان که نفهمیدند
آنان که به عشقت خندیدند
قدرتت را به آنان نشان بده
در دل یک شب تار
خواه خواب و خواه بیدار
که غرق در اشک بودی
خود را در سوختن بیاب
و همرنگ برگان سرخ پاییزی شو
که تو نیز فرزند پاییزی
................................................
۱ـ گاهی برای دل تنهای آقایم دلم می گیرد و اشک هایم را تقدیم مهربانی های او می کنم.
او تنهاست که اگر نبود الان در میان ما بود.ما با او نیستیم و او در هر غروب خورشید به یاد ماست و برای ما دلش می سوزد و برای جهل ما و در دلسوختگی هایش برای ما دعا می کند.
پروردگارا سیاهی دلم را به پاکی اشکهایم بپوشان چون نمی خواهم دیگر آقایم را برنجانم
...........
۲-نظر واقعی تونو می خوام در مورد نوشته هام بدم. می خوام بهم یه نمره بدید. زیادم توقعم بالا نیست چون تو مدرسه از همه نمره هام پایین تر نمره فارسیم بوده. ممنونم که منو تحمل می کنید.
شب رويايی
دیشب در سکوت تاریکترین لحظات شب به خدا گفتم ای عزیزترینم و ای مهربان ترینم، دوستت دارم و هر آنچه تو بخواهی من بر آن راضیم و به هر آنچه تو را راضی کند عشق می ورزم. ای زیبا ترین و ای آفریننده زیبا ترین ها می خواهم همه این مردم را به خاطر تو دوست بدارم چون تو آنها را دوست داری. لحظه ای را که تو با رضایت و عشق بر من بنگری را با چه لذتی می توان در این دنیای کوچک مقایسه کرد؟ عشق نیز هدیه ای زیبا از سوی تو بود که آتشی دل انگیز بر دلم افکند و من در این آتش از نو آفریده شدم آن گونه که دل عاشق پسند تو می پسندید. دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد کارم بدان رسید که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد در چین طره تو دل بی حفاظ من هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد امروز فدر پند عزیزان شناختم یارب روان ناصح ما از تو شاد باد از دست رفته بود وجود ضعیف من صبحم ببوی وصل تو جان باز داد باد
عيدتون مبارک
سلام
سلام بر خدای عاشقان
سلام بر یگانه معشوقم
سلام بر پناه دل خسته ام
و سلام بر او که در دل کوچک من طوفان یک دریا را بپا کرد
و خدا حافظ ای ماه رمضان
ای که خدای من با آفرینش تو لطفی بیکران بر من داشت
ای که همچون پاییزی برای گناهانم همگی را در خود فرو ریختی
خداحافظ تا وقتی دیگر
که امیدوارم اگر او بخواهد باشم تا باز هم با تو دلم را آرام کنم
امیدوارم تا ارمغان های با ارزش تو را تا دیگر سال حفظ کنم
و حال که میروی
و حال که می روی برایم دعا کن
برایم دعا کن ته در ره عاشقی قدم بردارم
برایم دعا کن تا به او برسم
تا او را در خودم بیابم
و در او فنا شوم
خدا حافظ ای ماه مبارک و سلام بر فاتحان قله صبر
بر شما عید بازگشت به خودتان مبارک
.......................................................
به خداجونم بابت پست قبلی یه عذر خواهی بدهکارم
خدایا مرا ببخش که ارزش نعمتهایت را ندانستم
خدایا از خطایم درگذر که عشق را در هدیه هایت ندیدم
مرا ببخش
خیلی مخلصیم


اینم عیدی من به دوستای گلم
در حدیث آمده است که ذات اقدس حق می فرماید: من از توبه و بازگشت بنده خودم خوشحال تر می شوم از کسی که مرکب و زاد و توشه خود را در سفر گم نموده و از یافتن آن مایوس شده و به ناچار سر بر زمین نهاده و به خواب می رود وخود را برای هلاکت آماده می سازد و ناگاه چشم باز می کند و مرکب و زاد و توشه خود را بالای سر خود می بیند.
باز در حدیث قدسی آمده است اگر آنان که پشت به من نموده اند، بدانند که من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنان مشتاقم، از شوق دیدار من قالب تهی می کردند و از شدت محبت من بند بند وجود آنها از هم می گسست.
در جای دیگر می فرماید: بنده من سوگند به حقی که تو بر من داری، من تو را دوست می دارم. تو را به حق من بر تو سوگندت می دهم که مرا دوست بدار.
و باز در جای دیگر خطاب به حضرت عیسی(ع) می فرماید: ای عیسی! چقدر منتظر بمانم و در جستجوی بندگانم باشم؛ ولی آنها برنمی گردند.
و یا به زبان ملکی که برای دعوت بندگان می فرستد، می فرماید: من همنشین آن کسم که هم نشین من باشد، و یاد آور آن کس هستم که به یاد من باشد، و بخشنده آن کسم که از من طلب آمرزش کند، و مطیع کسی هستم که اطاعت من نماید.




























قر قرو!!!
سلام به دوستام
ایندفه میخوام درد و دل های یه دختر رو براتون بگم .یه دختر که زیاد شبیه بقیه دخترا نیست. اگه تحمل شنیدنشو ندارین یا حوصله قر زدن ندارین همین الان می تونید ببندید و خودتون رو راحت کنید شاید دلیل اینکه این حرفا رو اینجا می زنم و به هیچ کدوم از دوستام نگفتم هم همینه که دوست ندارم کسی به زور به حرفام گوش کنه.
من یه دخترم، آره من یه دخترم که تا 3 سال پیش مثل کوه بود اما الان نمیدونم چی باعث شده که این کوه اونقدر از تو خالی بشه که هر لحظه امکان داره از درون فرو بریزه و نابود بشه.
واقعا برای خودم متاسفم که یه دخترم ، شاید من تحملم از بقیه دخترا خیلی کمتره شایدم خیلی آدم بی جنبه و بی شعوریم اما فقط یه چیز رو می دونم که دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم، به درک که این جوری دخترونه نیست و دیگران منو نمی پسندن، یعنی میخوام صد سال سیاه نپسندن.
چرا من باید خودم رو تزیین کنم یا طوری لباس بپوشم و رفتار کنم که آقایون منو بپسندن.
متنفرم از زندگی که باید آدم 24 ساعته به فکر لباس و مو و کفش و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه باشه تا یکی ازش خوشش بیاد.
میخوام بالا بیارم وقتی یکی بیاد خونمون و منو عین یه جنس تو فروشگاه ببینه و به هزار تا علت مسخره یا حتی قابل قبول عین خر سرشو بندازه پایین و بره و هیچ به روی خودشم نیاره که اومده بوده منزل یه خانواده مهمونی که حداقلش اینه که زنگ بزنه و یه تشکر خشک و خالی بکنه ولی عین همون فروشگاهی که لباسشو نپسندید گرشو گم می کنه و میره.
نه که فکر کنید من محتاج اینم که اونا زنگ بزنم یا اینکه لحظه شماری می کنم برای اینکه یه دونه از این خرا لطف بکنه و بیا خونمون و بعدشم چون زنگ نزده و مثلا منو نپسندیده اینقدر عصبانی میشم نه... فقط دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم. همین. الان هم که دارم اینا رو به شما می گم دستام دارن از شدت عصبانیت می لرزن و به زور جلو گریه احمقانمو می گیرم که دیگران چیزی نفهمن.
از دست همه عصبانیم حتی خودم، دیگه داره تحملم تموم می شه، دیگه نمی تونم جلوی بغضمو بگیرم، باید برم تو اتاقم
ببخشید منو
پيام هاي ديگران ()
PermaLink;
دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - مهراوه
مواظب دلت باش!!!
دلم را محکم در دستانم گرفتم، کمی آن را پاک کردم و تیرگی ها و زخمهایش را عقب گرفتم و آنها را تا آنجا که می شد پوشاندم، به راه افتادم، دستانم از شدت اضطراب یخ کرده بود و پاهایم خود به خود و بی اختیار جلو میرفت، سرم را پایین انداختم و آرام جلوتر رفتم.
نگاه مهربانش را از زیر چشمانم حس می کردم، او گفت با خود چه آورده ای، از من چه می خواهی.
سرم را از شرم بالا نیاوردم و دو دستم را جلو تر بردم و ...
دلم را در دستش گرفت و با نگاهش زیر و روی آن را ور انداز کرد و دستان مهربانش را بر زخمها و تیرگی هایش کشید و آن دل یکسره پاک و شفاف شد.
آن را به طرف من آورد، گفتم از آن شماست شرمنده ام که امانتدار خوبی نبودم.
لبخند مهربانش به همه وجودم گرما و امید بخشید و آرام شدم .
گفت: امانتم را به تو می سپارم، از آن خوب نگهداری کن تا به وقتش آن را از تو بستانم.
سرم را بلند کردم دلم را محکم در آغوشم گرفتم ، گرمای عشق را یک بار دیگر در دلم احساس کردم و از شوق چشمانم پر از اشک شد.
پيام هاي ديگران ()
PermaLink;
یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مهراوه
خداحافظی
سلام به دوستان گلم
این دفه دیگه نمی خوام از اون حرفا بزنم فقط می خوام ازتون خداحافظی کنم!
آخه دارم میرم یه جای خوب، نه از خوب خیلی بهتر، اصلا باورم نمیشه که بهم اجازه داده شده!
شاید تنها جایی که همه آرامشم اونجاست، حلالم کنید اگه زیاد چرت و پلا گفتم و اذیتتون کردم!
حتما به نیابت از شما هم نماز زیارت می خونم آخه میخوام برم پیش آقام امام رضا!
آخه دلم خیلی براشون تنگ شده!
آخه آخرین بار که ازشون خداحافظی می کردم تا به این غربت برگردم و اشکام بند نمی اومدن، عین بچه ای که به زور دارن از باباش جداش می کنن،آقام بهم قول داد زود زود بازم دعوتم کنه تا بیام !
حالا هم سر قولش مونده آقام!
خیلی خیلی خوشحالم
جای تک تک شما عزیزان اونجا خالیه!
میخوام از همه شما و از همه محبت و مهربونیهاتون برای آقام بگم و براتون دعا کنم و از همه دلتنگیهام تو این همه وقت.
به یاد همتون هستم.
دوستدارتان مهراوه






























مرا بخوان
لحظه ها، ثانیه ها ، دقایق و ساعت های عمرم بی هیچ تردیدی، به سرعت من را رها می کنند و می روند و هیچ گاه به پشت سرشان حتی نیم نگاهی نمی اندازند و من سرگردان و گیج از حق و باطل، حقیقت و دروغ، پاک و کثیف و صدها ابهام دیگر در پرده های سیاهی شب حرکت می کنم.
هر چه بیشتر پیش می روم سردرگمی ام بیشتر می شود و دیگر حتی خود را هم نمی شناسم، عشق و نفرت را در درونم نمی توانم درک کنم، گویا از خود هم بیگانه شده ام.
اما نه...
هر طور شده می روم، با وجود همه خستگی هایم.
شاید چشمانی در انتهای راه نگران و منتظر رسیدنم باشند، شاید دلی برای فرجام و پایان زندگی من بتپد.
آری شاید در نور بعد از ظلمت همه چیز برایم روشن شود، آخر در این ظلمت جهل تنها یک چیز را به درستی می دانم و آن اینست که هیچ نمی دانم.
شاید آنجا بتوانم بار سنگین غمهایی را که سالها به دوش کشیده ام لحظه ای بر زمین بگذارم و شاید یاری به یاریم بشتابد.
شاید دلم آنجا آرام بگیرد.
شاید آنجا بتوان فاصله ها را خط زد.
شاید آنجا بتوان عشق را پاک و خالص و زیبا یافت و شاید بتوانم آنجا عاشقی را باور کنم.
شاید آنجا بتوانم در میان کوههای سر به فلک کشیده و در دشتهایی که پر از عطر یاس و اقاقیاست آرام بگیرم و تنها به زیباییها فکر کنم.
شاید آنجا بتوانم بدون درد و رنج عاشق باشم.
تک شعاع نوری که در دلم سوسو میزند مرا به آن سو می خواند.
آری خواهم رفت.



ياران
خدای من
با همه روسیاهیم تنها به نور عشق جاودان تو در دلم دل خوش کرده ام وبا آن زنده ام. مرا چه بیم از خواستن یا نخواستن دیگران که برای خلوت تنهایی های من خلوت گزیده تنها تو بسی و من جز پسند تو هیچ نخواهم که اگر مرا تا آخر عمر تنها بپسندی آن را با عمق جانم می پسندم.
خدای من
این آرامش شبهای تنهایی من با خودت را هیچ گاه از من نگیر که تنها دلبستگی من در این دنیای پر آشوب خلوت هایم با توست ای معبود و معشوق همیشگی ام.
اگر هم تنهایی را بر من نمی پسندی همراهم را در زندگی آن کسی قرار ده که با او راه به تو رسیدن را بپیمایم.
می خواهم همیشه از تو و با تو بودن بنویسم، می خواهم بگویم نه فریاد بزنم که همه بدانند درونم چه می گذرد اما مثل همیشه زبانم از به تصویر کشیدن درونم به شدت عاجز است.
هیچ نمی گویم و در بغض خویش خاموش می مانم فقط می گویم شرمنده ام پروردگارم، برای همه زشتیهایی که من و هم نوعانم به وجود آورده اند، شرمنده ام از سکوتی که اندک اندک شیره جانم را به خود می کشد و مرا به کام نابودی نزدیک تر می کند، شرمنده ام از این که کسانی که حق را می گویند و فریاد حق طلبیشان را می شنوم و خاموش شدنشان و نابود شدنشان را به دست های کثیف می بینم و نمی توانم دم بر آورم، شرمنده ام، شرمنده ام شرمنده ام و با همه شرمندگی هایم اگر لحظه ای مرا در این گرداب فساد و گناه رها کنی فنا خواهم شد.
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهارانرا چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسانرا چه حال افتاد یارانرا چه شد
لعلی از کان مروت بر نیاید سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سوارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست عندلیبان را چه پیش آمد هزارانرا چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگسارانرا چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگارانرا چه شد
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - مهراوه